تبليغاتX
ღ ღ ღ طلوع ماه ღ ღ ღ

ღ ღ ღ طلوع ماه ღ ღ ღ

"شکوفه ی اندوه"

 

"شکوفه ی اندوه"

شادم که در خیال تو می سوزم


شادم که در خیال تو می گریم


شادم که بعد وصل تو باز اینسان

 
در عشق بی زوال تو می گریم


پنداشتی که چون ز تو بگسستم


دیگر مرا خیال تو در سر نیست

 
اما چه گویمت که جز این آتش


بر جان من شراره ی دیگر نیست


شبها چو در کناره ی نخلستان


کارون ز رنج خود به خروش آید


فریادهای حسرت من گویی

 
از موجهای خسته به گوش آید


شب لحظه ای به ساحل او بنشین


تا رنج آشکار مرا بینی


شب لحظه ای به سایه ی خود بنگر

 
تا روح بیقرار مرا بینی


من با لبان سرد نسیم صبح


سر میکنم ترانه برای تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 0:28  توسط   | 

ناکام

 

ناکام از عشق و امید هر ارزویی داشتم

خدا ببخشه منو به خاک سپرده ام من

نمیفهمم چه حکمی داره خدای عالم

با عشق زنده اما انگار که مرده ام من

تا عشق نبود زندگیم طی شد هر لحظه هر روز

بی اشک و اه و گریه مجنون تو قصه ها

تا اینکه تو رسیدی یه حس خوب و تازه

پایان تنهاییام اغاز غصه ها بود

زود عادت شد واسه من هر لحظه دیدن تو

دستهای من رو تنت گرم بود و تنپوش تو

بریدم از همه کس فقط تو بودی و او

امن ترین جای دنیا پناه اغوش تو

گذشت تا اینکه یک روز چشم واکردم نبودی

بی خبر از پیش من انگار که رفته بودی

ناباورانه موندم در حسرت تویی که

تموم زندگیمو با رفتنت سوزوندی

سخته یه عمرعاشقی حاصل نداشته باشه

اون که همه کست بود تنهات گذاشته باشه

سخته قبول کنی عشق یعنی جدایی سادست

اینده دل بستگی الوده به درد و گریست

سخته برام درک عشق این احتیاج مبهم

برای ادامه عمر هنوز تو شک وشبهم

بمونم و نا امید یا بمیرم با امید به

وجود دنیایی که تو رو به من پس بده

ناچار بی عشق و امید هر ارزویی داشتم

خدا ببخش منو به خاک سپرده ام من

نمی فهمم چه حکمی داره خدای عالم

با عشق زنده ام اما انگار که مرده ام من

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 19:10  توسط   | 

قطره

قطره؛ دلش دریا می خواست خیلی وقت بود كه به خدا خواسته اش رو گفته بود هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهیست طولانی، راهی از رنج و عشق و صبوری، هر قطره را لیاقت دریا نیست

قطره عبور كرد و گذشت قطره پشت سر گذاشت قطره ایستاد و منجمد شد قطره روان شد و راه افتاد قطره از دست داد و به آسمان رفت

و قطره؛ هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت تا روزی كه خدا به او گفت : امروز روز توست، روز دریا شدن! خدا قطره را به دریا رساند قطره طعم دریا را چشید طعم دریا شدن را

اما؛ روزی دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگ تر هم هست؟ خدا گفت : هست! قطره گفت : پس من آن را می خواهم بزرگ ترین را، و بی نهایت را

پس خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است

و آدم عاشق بود، دنبال كلمه ای می گشت تا عشق را درون آن بریزد اما هیچ كلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت آدم همه ی عشقش را درون یك قطره ریخت قطره از قلب عاشق عبور كرد

و وقتی كه قطره از چشم عاشق چكید. خدا گفت : حالا تو بی نهایتی، زیرا كه عكس من در اشــك عــاشق است

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 1:37  توسط   |